![]() |
![]() |
|
| اشعار دکتر سید مهدی موسوی |
|
دلتنگی ات بزرگتر از گریه کردن است باران به شیشه های کسی زد که «من» نبود باران / گرفته بود سرت را میان دست یکهو نگاه کرد به خود... واقعا نبود! یکهو نگاه کرد ... برای به روز کردن این وبلاگ ، نه انگیزه ای دارم ، نه حرفی برای... حرف که زیاد است ، اما نه برای گفتن!! بابت محبت همه تشکر می کنم ، چه دوستان نازنینی که جویای احوال آقای موسوی بودند ، چه دشمنان گرامی!! که هرگز ما را تنها نمی گذارند. از آنجایی که سرزمین آریایی ما مهد تمدن! است و بازار شایعات در آن از روزگاران قدیم داغ ِ داغ بوده ، و انگار هیچ تکنولوژی و نو آوری و سیستم خنک کننده ای!! قادر به سرد کردن آن نمی باشد ... مارا بر این داشت تا خودمان دست به کار شویم . بله واقعا" این جمله فروغ را باید همیشه مد نظر داشته باشیم : ( در سرزمین شعر و گل و بلبل ، موهبتیست زیستن !!) یکهو نگاه کرد [ اگر واقعا نبود به چی نگاه کرد؟ اهمّیتش کجاست؟! ] پیراهن سپید کفن کرد هیچ را این بو چقدر در سر من بی تو آشناست! مشتی کتاب و فیلم ، کمی درد « نیستن » در خاطرات قبلن ِ هر شب گریستن: طبق قراری که با هم داشتیم ، من ، شما و آقای موسوی عزیز. درست ترین خبرها در این وبلاگ منتشر بشه! من هم آخرین خبررا براتون گزارش میدم : این ها را دقیقا" خود آقای موسوی گفتن ، اصلا" تو شرایطی نیستم که بخوام با کلمات بازی کنم . اصلا" تو شرایطی نیستم که بخوام ... مهم نیست! سید مهدی موسوی :
و غربت چاره یِ ِ من بود؟ نه! انداخت ↓ مرا از چاله ای در چاه ... یادت هست؟؟؟ « راه آهن تمام شده ، شوش ، مولوی داری کجای این شب دلگیر می روی؟! چیزی نبود و نیست که چیزی نبود و نیست چیزی نبود و... با توام آقای موسوی! » اما آقای موسوی؟!! اینجا هر روز یه عده آدم میان حرف می زنن ، بعضی ابراز دلتنگی می کنن ، بعضی تشکر می کنن ، بعضی احوالت رو جویا میشن بعضی ... بعضی ... بعضی ... اما این بعضی ها ... اصلا" مهم نیست! (چیزی مهم نبود و نخواهد بود / وقتی در انتظار ترن باشی ) اما با وجود این کامنت ها، با وجود حرف های خودت ، با وجود همه چیزهای خوب ، با وجود همه چیزهای بد! دلم می خواست... گرچه قرارمون این نبود ، گرچه این دنیای نه چندان قشنگ مجازی جایی برای حرف زدن نداره ، گرچه می دونم یه عده متفکر!! نشستن ، تک تک این حرفا رو می خونن ، کلی با خودشون کلنجار میرن ، تا بتونن میون این حرفا یه چیز جدیدی کشف کنن و در آخر به تموم شایعاتشون اضافه کنن.تا بتونن بیان همین جا کلی حرف قشنگ دیگه نثارت کنن . اما می خواستم بگم ... (فقط به خاطر اون حرفت که واقعا" نتونستم بگم ، واقعا"...) دلم می خواست بدونی که ، برای اومدنت ،برای همیشه بودنت!!برای...! نتونستم به هیچ چیز دیگه ای متوسل بشم ، به جز چند تا کلمه ، چند تا جمله! مثل یه غریقی که به یه تکه چوب، به یه تخته سنگ پناه می بره .( اینا رو برای خودمم میگم تا هیچ وقت فراموش نکنم) : این که میخوام بگم ، آخرین سروده ام نیست که بخوای نقدش کنی! راجع به آخرین فیلمی که دیدم نیست ، که بخوای از کارگردان معروفش و آثار دیگه ش صحبت کنی! در مورد فلان رمان نیست ، تا بخوای از زوایای مختلف بهش نگاه کنی از قلم نویسنده ش بگی و از آثار ماندگارش. در مورد علوم ( خدا شناسی /جامعه شناسی/ روانشناسی / آسیب شناسی و.... شناسی ) دیگر نیست تا بخوای راجع بهش کلی باهام بحث کنی ! در مورد هیچ خاطره ای نیست ، تا بخوای به خودت فرصت استراحت بدی! حتی... حتی... در مورد یک عالمه سوال که یک دفعه به مغز من هجوم میارن نیست ( همون سوال هایی که گاهی اونقدر کلافه ت می کرد تا سرم داد می کشیدی تا بهم از اون کلمه های گهربار !! می گفتی ... ) نیست حرفای من خیلی بیشترو بزرگتر از اینهاست. فقط می خواستم یه اعتراف کوچولو کنم... همین! می خواستم بگم دیگه : راجع به آدما سرسری قضاوت نمی کنم ! دیگه وقتی از آدما گله کردی ، نمی پرسم چرا؟!! وقتی که میگی عاشق ادبیات هستی ، من معنیشو می فهمم ! وقتی میگی فلان شاگردت دلتو شکسته !! معنی شکست رو می فهمم وقتی میگی دنیا کثیف هست و آدماش کثیف تر ، بی چون وچرا قبول می کنم. وقتی میگی گاهی حیوونا به آدما شرف دارن ...نمیگم درسته! میگم بله حتما"!!! وقتی میگی... وقتی میگی... دیگه نیازی به فکر کردن نیست ، همه قبول! اما با وجود همه این حرفا اما... اما ... تو کوه درد باش / طاقت بیارو مرد باش! راستی... به همه این حرفا رسیدم با کلی درد! از طرف : کسی که فکر می کرد شاگرد خوبی برات هست. 1_ شعر این پست وبلاگ ( قسمتی از اشعار آقای موسوی می باشد ) که به انتخاب نویسنده است. 2_ در مورد دوستانی که کامنت می گذارند در اولین فرصت محبتشان پاسخ داده می شود. 3_ تمامی کامنت ها جز کامنت های توهین آمیز( البته با اجازه آقای موسوی ) به اطلاع آقای موسوی می رسد. 4_ هر گونه برداشت و هرگونه صحبتی در مورد مطالب ذکر شده آزاد است! با احترام فراوان : امیر حسین شایگان. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 14:51 توسط امیر حسین شایگان |
|
|
سلام... همه دیر آمدن هایم را به حساب نبودن هایم بگذارید . بابت تاخیر طولانی ام از همه شما عذر خواهی می کنم. از آقای موسوی عزیز که از همیشه تا دوباره مدیون همه محبت هایش هستم. راستش را بخواهید مدتی نبودم ، یعنی در سفر بودم ، رفته بودم یک جای دور تا کمی زنده نباشم . اگر دیر مطلب گذاشتم نه برای اینکه به این دنیای مجازی دسترسی نداشتم ، نه برای اینکه حرفی برای گفتن نداشتم ، نه اینکه سطر سطر وبلاگ آقای موسوی را گریه نکرده باشم ، نه! نه! تنها به خاطر این بود که به هم ریخته بودم ، مثل تمام زندگی ام! حالا آمدم ، یعنی همین امروز برگشتم ، گرچه هیچ چیز تغیر نکرده ، گرچه همه روزهای بدم رفته و بدتر آمده!! اما به هر حال باید ادامه داد. باید ایستاد! خیلی خسته ام ، بیشتر از آنچه که در توانم هست خسته ام! شبی دلگیر را گذرانده ام ، شبی که همه اشک های بی صدایم را مهمان دلتنگ ترین تخت قطار، چند تا کتاب که همه زندگی ام را تشکیل می دهند و صدای غمگین شکیلا با همان آهنگی که با وجود تمام سوتی هایش عاشقانه دوست دارم (وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم؟ گل های خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم؟) کرده ام. امروز درست یک هفته هست که اقای موسوی این شهر را با همه آدمهایش ، با همه دلتنگی هایش ترک کرده . امروز درست یک هفته می شود که آقای موسوی با همان صدای بغض آلودش یکی از شعرهایش را برایم خواند. امروز درست یک هفته می شود که... امروز وقتی به این شهر رسیدم ، حس کردم چیزی در من مرد ، چیزی که سعی می کردم در این سفرکذایی حفظش کنم. اما می ایستم ، با وجود تمام خستگی ام ، با وجود اینکه می دانم باز هم دنیا ... هنوز هم وقتی کم میارم با خودم زمزمه می کنم ،باید ، باید ، باید ، دیوانه وار دوست بدارم. و من همیشه دیوانه وار دوست خواهم داشت. سعی می کنم این وبلاگ را هر چند هفته یکبار به روز کنم ، با خبر های خیلی خیلی خوب. از استاد خوبم هم به خاطر همه چیز...همه چیز... تشکر می کنم. با احترام فراوان: امیر حسین شایگان این هم یک شعراز سید مهدی موسوی عزیز با همه دلتنگی هایم تقدیم به خودش. به خواستگاری ات آمد ، گریستی من را در استکان افتادی دو چشم روشن را که دم کشید... تنت در هوای دم کرده! مچاله کردی در چادری نخی تن را کسی به مهمان ها چای را تعارف کرد کسی عروس شدی روح خسته ی زن را! سه استکان خالی شد ، دل تو خالی تر سه روز توی اتاقت گریستی من را سه چای تلخ کنار لبان قند شما که قورت داد تو و جمله های «اصلا...» را سه چای تلخ که خیره شدند بر تن تو به روی ساق کشیدی یواش دامن را به گریه خندیدی بازی عروسی را به خنده می گریی چشم های کودن را! ■ تفاله ای آمد روی چای غمگینت که کوک می کندت ساعتی معیّن را ↓ که سالهاست به من زنگ می زند هرشب که خودکشی بکند فعل «زنده بودن» را http://www.bahal3.persianblog.ir
سید مهدی موسوی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 14:44 توسط امیر حسین شایگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
تمام اشعار این وبلاگ متعلق به دکتر سید مهدی موسوی می باشد .
هرگونه کپی برداری ممنوع و پیگرد قانونی دارد. با تشکر...امیر حسین شایگان. |
| پیوندهای روزانه |
|
عروض آدم برفی سید مهدی موسوی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|