![]() |
![]() |
|
| اشعار دکتر سید مهدی موسوی |
|
و تکه تکه شدن ... راز آن وجود متحدی بود که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد.
متن آخرین ایمیل و شعر آقای ادبیات «دکتر سید مهدی موسوی» که گفته است شاید هرگز برنگردد که می دونم برمی گرده:
گفت: «مرد آن است که چنانکه باطنش بُود ظاهر چنان نماید» باطن من همه یکرنگی ست. اگر ظاهر شود و مرا ولایتی باشد و حکمی، همه عالم یکرنگ شدی. شمشیر نماندی، قهر نماندی. (شمس تبریزی)
چرخ پنکه به دور پوچی خود قطع و وصلی به نور مهتابی مغز تو زیر توده های مگس قلب من توی مایعی آبی دارم از درد «بود» می میرم داری از فرط مرگ می خوابی . گیسوانت به عشق چسبیده دست هایم به چند قرن فلز سینه ام مثل حفره ای خالی بر تنت چند لکـّه ی قرمز با خودم فکر می شوم: شاید... زیر لب گریه می کنم: هرگز! . گریه ی من میان موهایت حرکت گچ به روی تخته سیاه شک به عشقت پس از هماغوشی یک سفینه پس از سقوط به ماه بین ما کیست؟ هیچ یا که همه؟! اسم این چیست؟ عشق یا که گناه؟! . چند مو روی بالش خیسم از خیال نرفته تخت شدن حل شدن در دهان داغ کسی پاسخ یک سؤال سخت شدن به دو تا حرف نصفه چسبیدن زیر چاقوی تو درخت شدن . پرده هایی کشیده بر خورشید چرخش پنکه در میان سرم بوسه ای روی خاک افتاده مثل سوغاتی تو از سفرم نامه ام پاره پاره در کمدت عکس تو، توی چشم های ترم . برنگشتم اگرچه برگشتم مثل ِ از حرف هات بعد سفر یا دو حرف بریده از دل ِ هم توی لبخند ساده ای به تبر! گریه کردی - «به خاطر چه کسی؟!» نامه دادی - «برای چند نفر؟!» . تکیه دادم به خاطراتی که شاد ِ آن چشمهای غمگین بود مثل سیگار نصفه افتادم در جهانی که پمپ بنزین بود سوز یک «آه» بین مرگ و مرگ! همه ی زندگی ِ من این بود.
«قل کونو حجارة او حدیدا ً * او خلقا ً ممّا یکبُرُ فی صُدورِکم... بگو که شما سنگ باشید یا آهن * یا خلقتی از آنچه در دلتان بزرگ می نماید...» (50 و 51 سوره ی اسراء)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 10:31 توسط امیر حسین شایگان |
|
|
این روزها هیچ حرفی ندارم ...هیچ حرفی .... جز آنچه را که برای نگفتن نگه داشته ام ! و اما متن ایمیل دکتر سید مهدی موسوی : با تشکر و کسب اجازه از امیرحسین عزیزم، حالا که چند ساعتی به دنیای کثیف اینترنت دسترسی دارم ترجیح می دهم چند خطی نیز علاوه بر شعر برایش بفرستم:
سفر بهانه ی خوبی ست برای شناختن آدم ها که وقتی مطمئن هستند گورت را گم کرده ای فراموشت می کنند و همه چیز دنیا به خوبی پیش می رود و من «آنقدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمی کند» آی آدمهاااااااااااا خیالتان راحت باشد حالا حالاها قصد برگشتن ندارم و می توانید با خوشبختی های بزرگتان خوش باشید «افسوس من مرده ام و شب هنوز هم گویی ادامه ی همان شب بیهوده ست» دلم تنگ شده نه برای دنیای کثافت شما برای همان چند نفری که فراتر از همه ی بازی های آدم ها دوستم داشتند دارند خواهند داشت؟ برای شعر که در تمام این روزهای بد تنهایم نگذاشت نمی گذارد نخواهد گذاشت!! برای روزهایی که با گریه فروغ و سهراب می خواندم: «همه می ترسند همه می ترسند، اما من و تو به چراغ و آب و آینه پیوستیم و نترسیدیم» نیستم ولی یک شعر 168 بیتی گفته ام که دوستش دارم و او مرا بیشتر دوست دارد فعلا نگهش می دارم تا روزی که برگردم و قوی تر از همیشه باشم امّا این شعر را بخوانید از آنهایی ست که اگر قرار به ماندنم بود تجربه ای بود برای گریه و پاره کردن اما امروز... 1- «تو»: از نامه ای که پست/ مدرنت کرد از نامه ای که پرت شدم در باد از لحظه ای که در بغلش بود و می گفت: هیچ وقت مرا از یاد... . بر باد رفت نامه و برگشتم از غربت تمامی ِ کشورها بر گونه ردّ بوسه ی یک عقرب! بر پشت جای لطف برادرها!! . برگشت نامه ای که به من دادم که چند سال گریه نکردن بود برگشتم از نرفته به جایی که انگار شهر لعنتی من بود . سرگیجه رفتم از سر ِ هر گیجه از سرنوشت خویش به سر رفتم گنجشک می شدم وسط باران از چشمهای خیس تو در رفتم در مصرعی اضافه شده بر هیچ از حاشیه به متن خبر رفتم بادی وزید و نامه ی من پر زد یعنی خلاصه اش به سفر رفتم 2- «من»: از نامه ای که پست/ مدرنم کرد از خواب هات پرت شدم بیرون مثل حواس مسخره ی تاریخ درد حضور داغ کسی در [...] . لعنت به این جهان ِ سه تا نقطه که می برد مرا به من ِ دیگر که می کشد همیشه مرا در خویش از یک وطن به یک وطن دیگر . با یک نماد جنسی بی مصرف در زیر نور احمق مهتابی یک نامه ی نخوانده شده در باد من زنده، زنده، زنده... و امّا بی... . بی چی؟ بدون گربه ی بر دیوار بی چی؟ بدون مغز، بدون حس! موشی نشسته در سر ِ من مبهوت در حل ّ این معادله ی ناقص . دارد گورومب... زندگی ام مثل ِ درد فرو نریختن ِ کاخ است! در من پنیر می خوردم چیزی که مثل خواب های تو سوراخ است . که مثل نامه ای که فرستادی برگشت خورده از من و تنهایی از خوابهات پرت شده بیرون مردی که مرده زیر «دو» دمپایی!! 3- «او»: از نامه ای که پست/ مدرنش کرد یک زن که «تازه وارد» خوابم بود مثل موکت به سنگ تنم چسبید پایان سال های عذابم بود . شستم تن و اطاقم و بویت را آتش زدم به خاطره ی تختت خندیدم و به شهر تو برگشتم پاره شدم به نامه ی بدبختت . با آرزوی یخزده ای در قلب با دست های ملتهبش در دست کافر شدم به بد شدن ِ خوبت! عاشق شدم که باز خدایی هست . مثل طلاق دادن ِ یک رؤیا یا نامه ای رها شده در بادم بی دست هرزه ات وسط ِ دستم با اینکه مرده ام به خدا شادم! . دارد بزرگ می شود آهسته یک سوسک زیر خشم دو دمپایی با اینکه غیرممکن ِ مشکوک است یک مرد در میان «دو» تنهایی!! . یک سوسک، گیج در کت و شلوارش حسّی که نیست! توی لباسم نیست! دستی گرفته دست مرا محکم دستی که هیچ وقت حواسم نیست . زل می زنم به آینه ی تاریک عکس منم به دودترین سیگار زل می زنم به گربه ی بی ربطی مصلوب روی هیچ عدد دیوار . لرزید دست های من از سردت چیزی به نام عشق زمین افتاد یک ابر ماند و یک فقره گریه و نامه ای که پاره شده در باد... با تشکر فراوان از: ( دکتر سید مهدی موسوی عزیز)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 1:7 توسط امیر حسین شایگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
تمام اشعار این وبلاگ متعلق به دکتر سید مهدی موسوی می باشد .
هرگونه کپی برداری ممنوع و پیگرد قانونی دارد. با تشکر...امیر حسین شایگان. |
| پیوندهای روزانه |
|
عروض آدم برفی سید مهدی موسوی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|